پس از مستی، دل است و کینه ای
عشق است و عاشقی
پس از جفا، قلب شکسته ای
تن است و جامه ای
پس از هوس، آدمی با لباس مادری
زینگونه جفت است و لانه ای
پس از طوفان، پر شکسته ای!
من:
اندکی مست،
اندکی عاشق،
اندکی هوس باز،
با تنهایی جفت.
تو:
مستِ خراب،
عاشق معشوقی،
بی شک هوس باز،
...دلم را دزدیدی.

با اين كليد آغشته به خون؟
- مى روم آن را كه دوست مى دارم آزاد كنماگر هنوز فرصتى به جاى مانده باشد.
آن را كه به بند كشيده ام
از سر مهر، ستمگرانه
در نهانى ترين هوسم
در شنيعترين شكنجه ام
در دروغ هاى آينده
در بلاهت پيمان ها.
مى خواهم رهاييش بخشم
مى خواهم آزاد باشد
و حتّا از يادم ببردو حتّا برود
و حتّا بازگردد وديگر بار دوستم بدارد
يا ديگرى را دوست بدارد
اگر ديگرى را خوش داشت.
و اگر تنها بمانم واو رفته
با خود نگه خواهم داشت
هميشه
در گودى ِ كف دستانمتا پايان عمر
لطف پستانهاى الگو گرفته از عشقش را
احمد شاملو
از باور به این حرفهای رنگین
چنان بارها دروغ شنیده ام
که مرا صدای سخنانت
همه خاموشی است.
بیهوده ام مگو
من را تقدیری از سخنان آراسته به تمجیدت نیست.
بارها از سر نیازشان یاوه گفته اند مرا
تو را چه سود؟
دروغ چرا
بیش از اندکی،
در تلاشم
در تکاپوی باز یافتن خویش
می خواهم دریابم
راهی،
که بهتر از من باشم.
می خواهم دیواری بنا کنم
عشقم را در خفا زندانی کنم
آنگاه تو را بجویم
و این عطش را در دلم سیراب کنم...
خاطرات زندان روحم
کجایی که آغوشت باز نجاتم دهد
بسی نیازمندم
خواهش و تمنایم
برای لحظه ای دیواری باش، تکیِگاهم
طبیبی برای دردم
برای لحظه ای دریابم
ساربانی برای قافله ی گم گشه ام
عجز و لابه ام را نه کسی می بیند
نه دلی مرا می جوید
تنهایی ام تنها تو را پناه ست...
چه فراموش کرده ام،
چه حال خوشی داشت
ندانستن و ساده دلی
چه لبخندی بر لب داشتم
چه اشک ها که می ریختم
اشک و لبخندم،
هر دو را از یاد بردم.
گره در پیشانی و
خشکی برهوت این دل،
زهر زبان سلاح و
تنهایی برکت.
این نه منم که دوستش داشتند
این نه منم که راندنش
من اکنون شوالیه کابوس تاریک خویشم
سفرم آغاز شده است
برای آشنایی با شیطان وجودم،
می روم اشک و لبخندم را بیابم.

پایان...
سکوتم را می شنوی
از فراسوی این مسافت ها؟
کنجی می خواهم برای خودم
بی هیچ رهگذری.
از لطافتتان ما را جز گزندی نبود
از حضور گذراتان ما را جز دل سرد چیزی نماند
کنجی می خواهم برای سکوتم
جبرم کردند:
منها... منها... منها...
تفریق ها را جمع زدم
شد ضرب در منفی
پس دلم را دفن کردم
شدم من:
سنگ بی تقدیر
از این دیار خیانت بار،
تنهایی بر دلم نشسته
در این صحرای بی کران،
گم کرده ام سیاره ی دوست،
بگوییدم، که راه خانه از چه سوست؟
اشک شورم بر نان خشک
کران کرانم آب انگور را نوش،
مست بادیه ام
شما را بر همین، دل خوش.
سنگ صبور شده ام
در کاروان سرای عشق
آیند و گویند و نوشند و روند
من...
هیچ نشدم جز پاره ای از سنگ...
ممنونم نمی دونی چطور هر دفعه از غرق شدن نجاتم می دی!
عجب دیوونه بازاریه اما!!!.... امروز تو یادداشتام نوشتم:
دنیایی شده که
یکی می رینه تو سیاه چالِ آیندمون
یکی می شاشه به دیوارِ قدمون
یکی بدجوری تخمی حالمونو انگل می کنه
یکی هم که پاک جارومون می کنه زیر فرش مبادا بوی گند حضورمون برسه به مشام کسی
یکی چپ و راست با کل وجودمون و شخصیتمون جنگ و جدل داره:
--- یه روز عزیزیم یه روز مریض!!!
آخه یکی نیست به این فلاکت زده ها بگه مگه تخمتون گیره؟
خلاصه اینکه به تخم نداشته ام!
ادبم هم گربه خورده! اعصابم هم این جمع مادر مرده برده!
شمارو سننه؟
یه عینک آفتابی امروز کادو گرفتم از یکی یه دونه رفیقم، زدم به چشمم که روی سیاه شما رو نبینم، هِررررررری!